پراکنده گویی
+التهاب چشمم کمتر شده ولی هنوز هس، حالا همین امروز هم مامان گیر داده بریم بیرون/:
+فصل ۴ رو دادم بیرون انجام بدن، چند هفته اس یارو منو دست به سر کرده، هی میگه این هفته اماده میشه، هفته بعد آماده میشه، چند روز دیگه یاداوری کن/: باید بهم تحویل بده تا زودتر فصل ۵ رو بنویسم ...
+ چند شبه که هوا خنکه و شبا دیگه کولر روشن نمی کنیم، فقط پنجره رو باز میزاریم، دیشب قبل خواب رفتم پرده رو کنار زدم که باد بیاد، نگام افتاد به یه خونه که لامپش روشن بود، انگار یه پسره داشت تلفنی حرف میزد، بعدش اومد رو بالکن و سیگارشو روشن کرد، نمی دونم چرا حس میکردم مستقیم داره به من نگاه میکنه، بعد گفتم نه بابا من که لامپ اتاق رو خاموش کردم، تو تاریکی نمی تونه منو ببینه، رفتم یه لیوان آب برای خودم ریختم و کمپرس گرم رو اماده کردم که بزارم رو چشمام و برم بخوابم، از سر کنجکاوی باز نگاه کردم و دیدم سیگارش تموم شده ولی همچنان داره به این سمت نگاه میکنه...