یه سری محصولات مراقبت پوستی نیاز داشتم، آماده شدم که با مامان بریم بیرون. خط چشم دنباله دار کشیدم ولی خوشم نیومد، حس کردم این مدل خط چشم اصلا بهم نمیاد، ولی خب دیگه نمی تونستم پاکش کنم، خلاصه رفتیم بازار، من هر چی نیاز داشتم گرفتم، مامان هم کلی خرید کرد. موقع برگشت کمرم به شدت درد میکرد. نزدیک خونه بودیم که رفتم تا از عابر بانک پول بگیرم. همین لحظه یه خانمی اومد و سر صحبت رو با مامانم باز کرد، گویا می خواست منو برای پسرش خواستگاری کنه. مامانم نذاشت حرف بزنه، سریع گفت دخترم داره درس می خونه. خلاصه خانمه رفت، به مامانم گفتم واسه چی میگی داره درس میخونه؟ شاید من نخوام درس بخونم😑😂 مامان گفت: من دیدم پسره همینطور زل زده بهت، اولش فکر کردم همدیگه رو می شناسید. بعد دیدم سریع رفت پیش مامانش و به تو اشاره کرد. گفتم: پسره چطوری بود؟ گفت: به نظر تقریبا هم سن تو بود، ریش داشت و عینکی بود، در کل چهرش قشنگ بود. حیف شد ندیدمش😕😂 من اون لحظه از خستگی و درد حال نداشتم و کاملا سر به زیر بودم😂اصلا متوجه پسره نشدم‌. ولی چه جالب که دقیقا همون روزایی که من فکر میکنم قیافه ام خوب نیس، یکی پیدا میشه ازم خوشش بیاد(: مثل امروز که فکر میکردم خط چشمم رو خیلی بد کشیدم، یا وقتی که صورتم میکاپ نداشت و یکی ازم خوشش اومد. یا حتی اون پسره که تو یه روز زمستونی بهم پیشنهاد داد و من فکر میکردم چون به خاطر هوای سرد بینیم قرمز شده پس قیافه ام خوب نیست و شبیه دلقک شدم😂