<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روز نوشت💭</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com</link>
<description>خنده کن رنگ بگیرد در و دیوار دلم^^</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 15 Jul 2026 07:52:05 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خسته</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1393</link>
<description>تو آینه که نگاه میکنم، دوتا چشم خسته و سرد و بی روح می بینم، انگار برق از چشمام رفته...هر روز صبح بیدار میشم چند ساعت زمان برای مقاله و پایان نامه میزارم، چندین ساعت با گوشی مشغولم، گاهی کتاب می خونم، شبا هم که یکی دو قسمت سریال می بینم، خیلی دارم از چشمام کار میکشم...کاش حداقل زودتر از دست اصلاحات مقاله و پایان نامه خلاص شم، خسته شدم دیگه...</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 07:52:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1393</guid>
</item>
<item>
<title>سرماخوردگی</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1392</link>
<description>نمی دونم این ویروس مسخره چیه، سومین باره که بهش مبتلا میشم، هر دفعه خوب میشم، چند وقت دیگه علائمش میاد بیرون، مثل آبریزش بینی و سوزش گلو و خستگی و سرفه خشک...دکتر هم نرفتم، تو خونه با قرص و دمنوش خودمو خوب میکنم</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 16:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1392</guid>
</item>
<item>
<title>همچین حسی</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1391</link>
<description>مثل دونده ای که چند قدم مونده به خط پایان میفته زمین، مثل کوهنوردی که چیزی تا رسیدنش به قله نمونده اما دیگه توان ادامه دادن نداره...</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2026 07:09:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1391</guid>
</item>
<item>
<title>یه عقاب تنها</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1390</link>
<description>دیروز که رفتیم بیرون، یکی از اشناها رو دیدیم که یه بچه کوچیک داره، بعد بچه اش داشت بازی میکرد که افتاد زمین و مامانه زد زیر خنده😂برگام ریخت از این همه بیخیالی😂حس کردم منم اگه یه روز ازدواج کنم و بچه دار شم، همچین اینده ای در انتظارمه😂یکم بعد شوهرش هم اومد...خلاصه ما یکم اون اطراف گشتیم و اومدیم خونه، بعد امروز مامانم داشت با خانمه تلفنی حرف میزد، گفت شوهرم از دخترت خوشش اومده و میگی الا و بلا عروسمون بشه(: معمولا اینجور مواقع خنده ام می گیره و حالا بقیه</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2026 14:33:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1390</guid>
</item>
<item>
<title>جسمی و روحی </title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1389</link>
<description>+دیشب هی از خواب بیدار میشدم...چندبار متوجه شدم که مامان اومده بالا سرم و پتو داره میندازه روم، منم درجا پتو رو میزدم کنار، یکم بعد باز می اومد و مینداخت روم(: +دلم گرفته، کلی گریه کردم، چشمام قرمز شده...</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2026 09:23:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1389</guid>
</item>
<item>
<title>مرسی واقعا</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1388</link>
<description>یه حال کثافتی دارم، امروز رفتم بیرون حالم بدتر شد، همش گلوم و چشمام می سوخت...مدام داشتم آب میخوردم تا از سوزش گلوم کم شه...رفتار اونا هم درد داشت...به جای اینکه درک کنن مریضم و حالم بده، مامان اصرار کرد باهاش برم بیرون..بعدم که رسیدیم خونه انقدر حالم بد بود داشتم ناله میکردم...بابا میگه چرا تو انقدر ضعیفی، یکم قدم زدی این وضعته/:</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2026 21:14:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1388</guid>
</item>
<item>
<title>سرماخوردگی</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1387</link>
<description>+صبح با گلودرد از خواب بیدار شدم...کاش حداقل بعد تموم شدن کارام مریض میشدم...خیلی وقته بیرون نرفتم، تو خونه هم کسی مریض نشده، احتمالا از بس این مدت روم فشار و استرس بود، سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده...</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2026 19:16:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1387</guid>
</item>
<item>
<title>احساس</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1386</link>
<description>احساسات عجیبی دارم، یه دفعه منتظرم برگرده و دوباره التماس کنه، یه دفعه دیگه میگم چه خوب شد باهاش کات کردم، اون واقعا ادم من نبود، تعادل نداشت، ثبات رفتاری نداشت و...احساساتم مدام در حال تغییر هستن...ولی چیزی که می دونم اینه که مثل قبل بهش وابسته نیستم...اون موقع بعد هر کات انقدر حالم بد میشد که دوستام مدام باید بهم دلداری میدادن و آرومم میکردن... من بیشتر از یک سال تو روزای سخت زندگیم تنها موندم، فقط خودم کنار خودم موندم‌..اون زمان که به بودنش نیاز داشتم</description>
<pubDate>Fri, 10 Jul 2026 19:14:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1386</guid>
</item>
<item>
<title>رمان</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1385</link>
<description>تا زمانی که او دوباره برگردد، من باید وانمود کنم که حالم خوب است</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2026 19:47:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1385</guid>
</item>
<item>
<title>مغرور</title>
<link>https://vaniya.blogfa.com/post/1384</link>
<description>دوستم پرسید: میم پیام نداد بهت!؟ گفتم: نه احتمالا میخواد یک سال دیگه پیام بده😂بعدم چون بهش گفتم برای همیشه از زندگیم حذفش میکنم، حتی اگه بخواد هم برگرده، نمی تونه، چون احتمال میده ردش میکنم و غرورش لگدمال میشه. دوستم گفت: خب یه کلیپ بفرست براش و سر صحبت رو باز کن😐😂گفتم: رابطه ما مثل شما نیست، بعدم ما جفتمون مغروریم، به این سادگیا بهم پیام نمیدیم😂وقتی کات کردیم دیگه چه لزومی داره همچین کاری کنم.</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2026 21:15:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>vaniya</dc:creator>
<guid>vaniya.blogfa.com/post/1384</guid>
</item>
</channel>
</rss>
